کتابهایی که من می خوانم...

 
گور به گور
نویسنده : امیر - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩
 

 

رمان "گور به گور" اثر ویلیام فاکنر  درباره یک خانواده روستایی است که تصمیم می گیرند به وصیت مادرشان عمل کرده و او را در زادگاه خود که در شهر دوری واقع شده است(جفرسون) به خاک بسپارند. برای این کار باید از رودخانه ای عبور کنند که درست در شب مرگ مادرشان طوفان و سیل پل را از بین برده و آنها مجبور می شوند مسیر دورتری را برای رفتن به شهر انتخاب کنند.تصویر جلد کتاب

طرز روایت داستان در نوع خود زیباست. هر فصل رمان از زبان یکی از شخصیت ها روایت می شود. در نوع بیان کلمات و جمله بندی نیز شخصیت راوی نیز در نظر گرفته می شود . انگار که شخصیت های مختلف داستان در مقابل دوربینی قرار داده می شوند و از آنها بیان شرح ما وقع خواسته می شود. خصوصاً آنجا که داستان از زبان یک کودک روایت می شود.

نجف دریابندری درباره این اثر نوشته است: ویلیام فاکنر، این رمان را در سال 1930 یعنی یک سال بعد از تالیف اثر ماندگار "خشم و هیاهو" نوشت. او مدعی بود که نوشتن این اثر را ظرف شش هفته آن هم با کار شبانه روزی پای کوره آتش یک نیروگاه محلی به پایان رسانده است. اما ساختمان داستان و ظرافت پیوندهای آن چنان است که خواننده گمان می کند باید بیش از اینها وقت و عرق ریزی روح صرف پروراندن آن شده باشد. در هر حال این رمان را بسیاری از منتقدان، ساده ترین و در عین حال کامل ترین رمان فاکنر می دانند و برخی از آن به عنوان یک شاهکار یاد می کنند.

نجف دریابندری ترجمه عنوان کتاب (As I Lay Dying) را به زبان فارسی ناممکن دانسته است. او می‌گوید:"کوتاه ترین عبارتی که به نظر من می‌توانست معنای عنوان اصلی را دقیقاً بیان کند ((همچون که دراز کشیده بودم و داشتم می‌مردم)) است". لذا عنوان "گور به گور" که به نوعی اشاره به روایتگری مرگ در داستان می‌کند انتخاب شده است.که البته به نظر من نام مناسب و درخوری را انتخاب نکرده است.

به گفته نجف  دریابندری ، این رمان همیشه مدخل خوبی به دنیای شگفت انگیز و پرآشوب داستان های فاکنر به شمار رفته است.ا گرچه درباره این رمان باید گفت سادگی آن تا حدی فریبنده است و ظرایف آن غالبا در نگاه اول آشکار نمی شود.

درباره ی نویسنده:

او در سال ۱۸۹۷ میلادی در نیو آلبانی میسی‌سیپی به دنیا آمد و در ۶ ژوئیه ۱۹۶۲، سه هفته بعد از آنکه از اسب افتاد، بر اثر سکته قلبی در آکسفورد میسی‌سیپی در گذشت.

در ۱۹۰۲ خانواده‌اش به آکسفورد، مرکز دانشگاهی میسی‌سیپی، نقل مکان کرد. به دلیل وزن کم و قد کوتاه در ارتش ایالات متحده پذیرفته نشد ولی به عنوان دانشجوی دانشگاه افسری در یگان پرواز سلطنتی در تورنتوی کانادا نام نویسی کرد و در ۲ دسامبر ۱۹۱۸ به عنوان افتخاری ستوان دومی نایل شد.

وارد دانشگاه می سی‌سی پی شد و در سال ۱۹۲۴ از دانشگاه انصراف داد و در ۱۹۲۵ همراه با دوستش با یک کشتی باربری به ایتالیا رفت و از آنجا پای پیاده رهسپار آلمان و فرانسه شد.

در ژوئن ۱۹۲۹ با استل اولدم ازدواج کرد. سفرهایی به هالیوود و نیویورک داشت و درین فاصله چندین فیلمنامه و نمایشنامه نوشت.

مطالعات در مورد فاکنر در ۱۹۴۶ به صورت جدی توسط ملکم کاوی آغاز شد. در ۱۹۵۰ جایزه نوبل ادبیات به او داده شد و خطابهٔ مشهور خود را در آنجا خواند. بعدآ نیز جایزه پولیتزر را برای کتاب شهر در سال ۱۹۵۷ دریافت نمود

 

 آثار ترجمه شده به زبان فارسی
گوربه‌گور. ترجمهٔ نجف دریابندری. نشر چشمه
ابشالوم، ابشالوم!. ترجمهٔ صالح حسینی. انتشارات نیلوفر
برخیز ای موسی. ترجمهٔ صالح حسینی . انتشارات نیلوفر
حریم. ترجمهٔ فرهاد غبرایی. انتشارات نیلوفر
خشم و هیاهو. ترجمهٔ صالح حسینی. انتشارات نیلوفر
داستان‌های یوکناپاتافا. ترجمهٔ عبدالله توکل، رضا سیدحسینی. انتشارات نیلوفر
یک گل سرخ برای امیلی. ترجمهٔ نجف دریابندری. انتشارات نیلوفر
نخل‌های وحشی. ترجمهٔ تورج یاراحمدی . انتشارات نیلوفر
تسخیر ناپذیر. ترجمهٔ پرویز داریوش . انتشارات امیرکبی 

 


 
comment نظرات ()
 
 
عادت میکنیم. به هر قیمتی که شده!!!
نویسنده : امیر - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۸
 

پس از خواندن رمان " چراغ ها را من خاموش می کنم " زویا پیرزاد ، بی نهایت خوشحال شدم از اینکه می دیدم نویسنده ای پیدا شده است که در دقت عمل و توجه به ریزه کاری ها خیلی حساس است و یک کار شسته رفته را تحویل خوانندگان می دهد. رمان  خواندن رمان " چراغ ها را من خاموش می کنم" واقعاً رمانی است که به زیبایی عشق و دلواپسی ها و نگرانی های یک زن خانه دار را به تصویر کشیده بود و در بین کتاب هایی که خوانده بودم واقعاً یک استثنا بود . انتظار داشتم  "عادت می کنیم"  هم مانند رمان قبلی پیرزاد چنین ظرافتهایی داشته باشد که متاسفانه این انتظار نه تنها برآورده نشد بلکه به سختی توانستم کتاب را به پایان برسانم  و حتی حوصله فکر کردن به کتاب را هم نداشتم. این است که بعد از حدود 10 روز که کتاب را خوانده ام  تصمیم گرفتم مطالبی هر چند کوتاه درباره ی این کتاب بنویسم.

شاید مهم ترین معضل کتاب ضعف شخصیت پردازی باشد. با وجودی که شخصیت های اصلی رمان زیاد نیستند ولی خواننده هیچ درک و تصور واضحی از این شخصیت ها ندارد و تنها بعضی خصلت های خوب یا بد را در این شخصیت ها بسیار پررنگ و گاهی حتی آرمانی و غیر واقعی می بیند. مثلاً نگاه کنید به شخصیت سهراب زر جو . زرجو آدمی است که در منتهای خوبی قرار دارد. دایم به این و آن کمک می کند، همه چیز را زیبا می بیند و از نظر او چیزی به اسم زشت وجود ندارد. به حرف های آرزو با حوصله گوش می دهد، او را دلداری می دهد، از موی سفید و حتی چین و چروک زیر چشم های او خوشش می آید و در کل یک انسان آرمانی و ایده آل تصور شده است.  شخصیتی که فقط در داستان های کودکان می توانیم آنها را بینیم.یا شخصیت ماه منیر و آیه  که تنها دلخوشی آنها زندگی بورژوا مآبانه و شرکت در مراسم آنچنانی و ادای آدم های متملک را درآوردن است. از پیشینه ی هیچ یک از شخصیت ها اطلاعات دقیقی در دست نداریم فقط با فلاش بکی که گاهی بعضی از شخصت ها به گذشته می زنند گذشته ی مبهمی را از آنها را می توانیم تصور کنیم.

 در نوع روایت داستان اما تشابه زیادی بین " عادت می کنیم و " چراغ ها را من خاموش می کنم" وجود دارد. در هردو رمان محور اصلی داستان حول زنی می گردد که عاشق مردی شده است و خیال ازدواج با او را دارد و در این بین دغدغه های فراوان و مشکلات زندگی اجازه تفکر و تصمیم قطعی را از زن می گیرد.

 در کل رمان زیبایی نبود و خواندن آن را به کسی توصیه نمی کنم.


 
comment نظرات ()
 
 
بادبادک باز
نویسنده : امیر - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤
 

اگر دنبال کتابی می گردید که تا مدتها در ذهن شما باقی بماند و  همواره صحنه هایی از وقایع داستان را به یاد بیاورید "بادبادک باز " می تواند یک نمونه ی عالی باشد.طرح جلد کتاب
خالد حسینی در این کتاب شاید بیش از هر شخص دیگری دین خود را به افغانستان و مردمش ادا کرده باشد و با ترسیم چهره ی افغانستان قدیم و افغانستان جدید مظلومیتی که بر این کشور روا داشته شده است را به جهانیان به وضوح بیان کرده است.
جدای از این رسالتی که نویسنده در قبال مردم و کشور خود حس و بیان کرده است ، ساختار ادبی کتاب آنقدر قوی است که شما با خواندن این کتاب به خوبی در می یابید که داستان از تمامی ظرافت ها و زیبایی های یک اثر ماندگار برخودار است. قصه گویی خالد حسینی نه آنقدر پیچیده است که شما را درگیر فضاها و شخصیت های پیچیده و گنگ بکند و نه آنقدر تصنعی و غیرواقعی که دو سه روز بعد به کل از ذهن شما پاک شود. همه چیز به جا و درست در موقعیت خود قرار گرفته است طوری که خواننده گاهی اوقات حس می کند که نویسنده، خاطرات شخصی خود را بیان می کند و چنان است که گویی شخصیت های رمان واقعی اند و در جهان ما در همین دور و بر زندگی می کنند.

پوستر فیلم
از این کتاب فیلمی نیز ساخته شده است که متاسفانه هنوز فرصت تماشای آن را نیافته ام ، اما ظاهرا ً فیلم خوش ساخت و زیبایی است که به نوعی می تواند مکمل زیبایی های کتاب باشد.نکته ی جالب اینکه در این فیلم همایون ارشادی در نقش پدر امیر (شخصیت اصلی رمان) بازی می کند.

 


 
comment نظرات ()
 
 
من او - امیرخانی
نویسنده : امیر - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳۱
 

"من او " ی امیرخانی را خواندم. آن هم خیلی اتفاقی کتاب را در منزل یکی از دوستان دیدم  و به اصرار آن دوست کتاب را بردم که بخوانم. راستش را بخواهید از امیرخانی نه تنها کتابی نخوانده بودم بلکه علاقه ای به خواندن کتاب های او هم نداشتم. شاید این برگردد به ذهنیتی که از امیرخانی داشتم. حالا این ذهنیت چه بود،بماند. فقط بگویم که این ذهنیت تا حدودی تفییر پیدا کرده است.


واما کتاب "من او " واقعاً کتاب زیبایی است. شاید بهتر باشد بگویم از آن دست داستانهایی است که من دوست دارم. درست مثل حال و هوای داستان " مدار صفر درجه" . ( قصد مقایسه ندارم. طبیعی است که مدار صفر درجه ی احمد محمود به مراتب بهتر است!!!) نوع بیان روایت داستان و بازی با شخصیت های رمان هم از آن نوع خلاقیت هایی است که در جذابیت رمان افزوده است.اینکه فصل به فصل راوی داستان بین شخصیت اصلی رمان (او) و نویسنده (من) عوض می شود ( یکِ من ، یکِ او ، دوِ من ، دوِ او ، و ...) در نوع خود ابتکار جالبی بود. هر چند در چند جا خیلی آبکی و ابتدایی از آب در آمده است، مثلاً آنجا که علی فتاح ( شخصیت صلی رمان ) چون هیچ حرفی برای گفتن نداشت یک فصل ( فصل نهِ او)  فقط چهار پنج صفحه ی سفید را به خود اختصاص داده بود. یا فصلی که در آن یک جمله حدود سی چهل بار تنها با عوض کردن یکی دو کلمه همینطور تکرار می شد.من که نفهمیدم منظور امیر خانی از این کار ها چه بود.
در کل امیر خانی در این رمان نشان داد که می تواند جزو نویسندگانی باشد که خوانندگان می توانند منتظر آثارش بعدی اش باشند.حداقل من یکی که علاقه ای به خواندن سایر آثارش پیدا کردم. خصوصاً اخرین رمانش ( بیوتن) که شنیده ام تازگی ها منتشر شده است.

 


 
comment نظرات ()
 
 
مترجم ناخوشیها - جومپا لاهیری
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠
 


بعد از کلی تعریف و تمجیدهایی که از کتاب مترجم ناخوشیها  شنیده و یا خوانده بودم بالاخره این کتاب را خواندم. در یک نظر کلی می توان گفت مترجم ناخوشی ها تلفیقی از ادبیات غرب و شرق است. ادبیاتی که در ساختار و استخوانبندی داستان  آدم را یاد اروپا آمریکا می اندازد و در نوع روایت و  نوع دیالوگ ها تا حدودی ادبیات مشرق زمین را تداعی می کند. وقایع داستان در آمریکا اتفاق می افتد ولی قصه طوری روایت می شود که خواننده حس نمی کند اینجا آمریکا باشد. که این خود هنر قصه گویی جومپا لاهیری را می رساند.

محوریت بیشتر داستان های این مجموعه زندگی زناشویی و تنهایی است که ریشه تمامی آنها را می توان در مهاجرت و غربت جستجو کرد. رسوخ به اعماق وجودی انسان ها و همدردی با بسیاری از شخصیت های داستان  این مجموعه را به مجموعه ای زیبا ، جذاب و خواندنی تبدیل کرده است.

مترجم کتاب در مقدمه کتاب می نویسد:"شخصیت های داستان لاهیری از پس موانع فرهنگی و نسلی به دنبال عشق جستجو و تکاپو می کنند. لاهیری زندگی غیر قابل پیش بینی شخصیت هایش را روی کاغذ می دمد. خواننده، در پایان کتاب یک بار دیگر اغوا می شود و آرزو می کند که کاش می توانست در رمانی طولانی بیننده هر داستان پایان یافته باشد.موفقیت لاهیری تصادفی نیست و داستانهای او از ساختاری کاملاً ظریف و ریاضی گونه برخوردار هستند. "

این کتاب از دو مترجم در بازار وجود دارد که یکی ترجمه امیر مهدی حقیقت و دیگری ترجمه تینا حمیدی است که من ترجمه خانم حمیدی را خواندم و ترجمه آقای حقیقت را فقط خیلی مختصر در یک کتاب فروشی تورق کردم. فکر کنم ترجمه خانم حمیدی ترجمه بهتری  باشد. خودتان قسمتی از متن کتاب را با دو ترجمه یاد شده مقایسه کنید:

ترجمه آقای امیر مهدی حقیقت:

شوکومار به اندازه ی شبا در هند زندگی نکرده بود.پدر و مادرش ، که ساکن نیوهمپشایر بودند،بدون او می فتند هند.اولین بار نوزاد بود که او را برده بودند و چیزی نمانده بود از اسهال خونی تلف شود.پدرش که آدم دلشوره ای و حساسی بود از ترس این که مبادا باز بلایی سر بچه بیاید ، دیگر او را با خودشان نمی برد، و هر دفعه می سپردش دست خاله و شوهر خاله اش در گنکور.بزرگ تر هم که شد، خود شوکومار ترجیح داد تابستان ها به جای رفتن به کلکته برود اردو و با بستنی دلی از عزا در بیارد.سال آخر،بعد مرگ پدرش بود که هند کم کم برایش جذاب شد و مثل هر موضوع دیگری تاریخ این کشور را در کتاب های دانشگاهی مطالعه کرد.حالا دلش می خواست خودش هم از دوران بچگی توی هند خاطره ای می داشت.

ترجمه تینا حمیدی:

شوکومار مثل شوبا مدت طولانی در هند نگذرانده بود. والدینش _ که در "نیوهمپشایر" زندگی می کردند_ همیشه بدون او به هند می رفتند. اولین باری که در بچگی به آنجا رفته بود، نزدیک بود از اسهال خونی بمیرد. پدرش که خیلی عصبی بود می ترسید او را دوباره آنجا ببرد. اگر اتفاقی می افتاد او را پیش عمه و عمویش در کنکورد می گذاشتند. در نوجوانی کمپ های قایقرانی و بستنی تابستانی را به رفتن به کلکته ترجیح می داد. کمی بعد از فوت پدرش مجذوب هند شد. تاریخش را از کتاب های درسی خواند. انگار موضوع تازه ای پیدا کرده باشد. اکنون آرزو می کرد که ای کاش او هم داستان هایی از طفولیتش در هند داشت.


 
comment نظرات ()
 
 
بازگشت
نویسنده : امیر - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
 


تاریخ پست قبلی را که نگاه می کنم به خودم می گویم آخر مرد حسابی بعد از این همه مدت برگشتی که چه؟ اصلاً معلوم هست این همه مدت کجا بودی و چه غلطی می کردی که بعد از حدود 9 ماه باز هم برگشتی به همین کلبه ی خرابه ات. فکر کردی اگر قبلاً برای هر پستت یک یا دو نفر نظر می دادند ، الان دیگر کسی هست که وقت خود را صرف خواندن این نوشته های در پیتی ات بکند...؟ ولی باز به خودم نهیب می زنم که از همان روز اول هم قرار نبود که اینجا بیایم و گلی به سر و روی کسی بزنم و خلق الله را یک پا ادیب بکنم قرار روز اولم این بود که اینجا برای دل خودم بنویسم . الان هم بعد از این همه مدت دلم هوس کرده ام باز هم بنویسد. چه کسی بخواند چه نخواند. که اگر بخواند و هوس کرد نظری بدهد هم این من هستم که باز از نظرات او سود می برم.و اما حکایت این چند ماه حکایت غریبی بود که نه حال گفتن آن را دارم و نه جای گفتن آن است.

همین بس که خودم را گرفتار این نان بی همه چیز کرده بودم و کلی از خودم غافل شده بودم. گفتم نان یاد کتابی که در همین مدت خواندم افتادم. " نان سال های جوانی" اثر هاینریش بل. هاینریش بل را که می شناسید . همان که در همین وبلاگ هم از عقاید یک دلقکش نوشتم. و نوشتم که کتاب آنقدر جذاب و خواندنی هست که ترجیح می دهید آن را یک نفس سر بکشید و لذت این سر کشیدن تا مدتها در ذهنتان بماند. نان سال های جوانی هم اگر چه مانند عقاید یک دلقک یک شاهکار نیست ولی آنقدری هست که شما را به یاد یک شاهکار بیندازد. ( چی گفتم!)
از دیگر کتاب هایی که در این مدت خواندم "استخوان خوک و دستهای جذامی" مصطفی مستور بود که باز هم کتاب خوبی بود. منتهی پر از شعار . نمی دانم چرا ما مردمان مشرق زمین وقتی بخواهیم حرف دلمان را به صورت نمادین (سمبولیک) بیان کنیم  بعد از کلی نماد و سمبل آخر سر طاقت نمی آوریم و هوار می کشیم که "ایها الناس منظورم فلان و بهمان است. یک وقت برداشت شتباه نکنید" .
امده بودم که بگویم باز گشته ام  و هنوز نفس می کشم. که خودم را آماده می کنم برای نوشتن.


 
comment نظرات ()
 
 
مورچه آرژانتينی
نویسنده : امیر - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۸
 

ایتالو کالوینو را با کتاب "ویکنت شقه شده" شناختم و با وجودی که کتاب خیلی به دلم ننشست ولی از نویسنده آن خوشم آمد!! شاید کمی عجیب به نظر بیاید ولی گاهی وقت ها بعضی کتابها را حس می کنی که نویسنده خوبی دارند ولی شاید موضوع کتاب و یا ریتم کند کتاب و یا هر دلیل دیگری مانع از این شود که خواننده آن لذتی را که باید از خواندن کتاب ببرد ،ببرد.به هر حال همان کتاب باعث شد علاقه ای قلبی به این نویسنده پیدا کنم. بعد از آن کتاب ، کتاب دیگری از این نویسنده به نام "اگر شبی از شبهای زمستان مسافری.. " را خواندم. کتابی که بر حس من نسبت به این نویسنده مهر تایید گذاشت و "ایتالو کالوینو " شد یکی از نویسندگان محبوب من. اما "مورچه آرژانتینی" که خواندن آن را هفته قبل تمام کردم به پای کتاب " اگر شبی از ..." نمی رسد ولی باز هم کتاب زیبایی است.
کتاب از سه داستان کوتاه تشکیل شده است. که هر سه به نوعی بزرگنمایی یک پدیده است و مشکلاتی که مردم یا حداقل راوی داستان با آنها دارد.در هر سه داستان یک پدیده (در داستان اول تعداد زیاد مورچه ها در یک روستا، در داستان دوم آلودگی بیش از حد هوا و در داستان سوم انتخابات یا همان رای گیری ) نمود بیشتری بین مردم پیدا می کند و راوی که درگیر این پدیده ها است همیشه دنبال راهی است تا از شر آنها فرار کند و یا تاثیرات آنها را بر زندگی شخصی و خانوادگی خود به حداقل برساند . به طوری که راههای مختلفی را مثلا برای از بین بردن مورچه ها یا کاهش آلودگی هوا می آزماید که همه بی اثرند. در آخر مشاهده می کند که این وقایع در واقع فقط او را تحت تاثیر قرار  داده اند و سایر مردم زندگی عادی خود را دارند و اهمیت چندانی به این مسائل نمی دهند .
شاید به نوعی نویسنده می خواهد بگوید که زندگی چندان هم که ما می پنداریم سخت نیست. این ما هستیم که زندگی را سخت می گیریم.
کتاب ترجمه خوبی هم دارد. ترجمه ای بسیار شیوا و روان به قلم شهریار وقفی پور.


 
comment نظرات ()
 
 
دعوت به مراسم گردن زنی : ولادیمیر ناباکوف
نویسنده : امیر - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
 

 
تصورش را بکنید که شما را به مرگ محکوم کرده باشند و قرار است ظرف همین فردا یا پس فردا (تاریخ دقیقش را نمی دانید) حکم گردن زنی در مورد شما اجرا شود . در این مدت کوتاه باقی مانده چه حالی به شما دست می دهد.
داستان دعوت به مراسم گردن زنی اثر نویسنده بزرگ روس ولادمیر ناباکوف در عین سادگی بیان رویدادها و وقایع داستان شما را با پیچیدگی های روحی کاراکترهای داستان آشنا می کند به طوری که با این شخصیت ها به نوعی هم ذات پنداری می رسید . از بعضی ها به شدت متنفر می شوید و برای بعضی دیگر به شدت دل می سوزانید.
داستان درست از زمانی آغاز می شود که حکم اعدام سین سیناتوس به دلیل داشتن افکاری مخالف افکار دیگران (البته ناباکوف هیچ جای رمان به طور صریح جرم سین سیناتوس را ذکر نمی کند ) توسط قاضی به وی ابلاغ می شود .و سین سیناتوس که از زمان دقیق اجرای حکم بی اطلاع است به زندانی واقع در یک دژ فرستاده می شود. در ابتدای رمان از قول مترجم ( احمد خزاعی ) چنین می خوانیم: "دعوت به مراسم گردن زنی نگرشی است بر جامعه ای توتاليتر از دريچه ذهنی که مدام لايه های توهم را پس می زند تا به جوهر واقعيت دست يابد." و یا در جای دیگر می نویسد:"سین سیناتوس س ، در عین حال ،زندانی توهمات خود نیز هست. چرا که آزادی را ، تحقق رویاهایش را در همین جهان ساختگی باسمه ای می جوید. در نمی یابد که مراسم اعدام ، آیین بنیادی جهانی است که او را به مرگ محکوم کرده است .و این مرگ مرگی ذهنی است ، مرگی است که هر لحظه در عرصه روح و ذهن جریان دارد.هر دم و هر روز اجرا می شود و از همین روست که تاریخ مشخصی ندارد."

"دعوت به مراسم گردن زنی" اثر زیبا و تامل برانگیزی است . داستانی است که می تواند شما را یک شب تا صبح بیدار نگه دارد و در عوض لذت خواندن یک رمان خوب و به یاد ماندنی را به شما ببخشد. تنها توصیه من این است که ترجمه ای غیر از این ترجمه ای که من خواندم را گیر بیاورید چرا که این ترجمه واقعاً.... تا بعد.


 
comment نظرات ()
 
 
زندگی در پیش رو
نویسنده : امیر - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۳
 

رومن گاری
رومن گری با نام اصلی رومن کاسو (Romain Kacew) در ۸ مه ۱۹۱۴ در شهر ویلینوس در کشور لیتوانی از مادر و پدری هنرپیشه به دنیا آمد.اما بیشتر عمرش را در فرانسه گذراند.از جمله آثار او می توان به آثار زیر اشاره کرد:
 تربیت اروپایی (۱۹۴۵)
میعاد در سپیده‌دم (۱۹۶۰)
سگ سفید (۱۹۷۰)
خداحافظ گری کوپر
لیدی ال
شبح سرگردان
پرنده‌ها می‌روند در پرو می‌میرند
بادبادک‌ها
زندگی در پیش رو
مردی با کبوتر


کتاب زندگی در پیش رو از آن دست کتاب هایی است که پس از خواندنش دوست دارید آن را به همه پیشنهاد کنید. کتابی زیبا و خواندنی که خیلی راحت و بدون اصول و اطوار روشنفکرانه می توان آن را یک شاهکار خواند. از رومن گاری قبلاً کتاب سگ سفید را خوانده بودم  که زیاد دلچسب نبود. ولی این کتاب چیز دیگری است.
کتاب تماماً از زبان یک نوجوان 14 ساله و مسلمان به نام محمد روایت می شود. محمد برخلاف سن کمش حرف هایی می زند که خیلی ها را به تعجب وا می دارد"نمیفهمم چرا بعضی‌ها همه‌ی بدبختی‌ها را با هم دارند، هم زشت هستند، هم پیر هستند، هم بی‌چاره هستند. اما بعضی دیگر هیچ‌کدام از این چیزها را ندارند. این عادلانه نیست."و کارهایی انجام می دهد که از یک نوجوان 14 ساله بعید است. سگی را می دزدد و علاقه شدیدی بین او و این سگ ایجاد می شود،و در نهایت سگش را فقط برای اینکه فکر می کند نمی تواند آینده خوبی برای او تامین کند به بهای سیصد فرانک می فروشد اما پول را در گنداب رو می اندازد و گریه می کند.
 هر چند با وجود حرف های روشنفکرانه ای که می زند(و درستش این است که بگوییم حرف های دیگران را می زند) اخلاق بچه گانه او و کارهای بچه گانه اش در خیلی جاها مشهود است.  بهترین دوستان او پیرمردی است به نام هامیل و یک چتر به نام آرتور!!
کتاب واقعاً کتاب زیبایی است. همراه با ترجمه زیبای لیلی گلستان که براحتی می توانید تاثیر یک ترجمه خوب را در جذابیت بیشتر یک اثر ببینید.


 
comment نظرات ()
 
 
راز داوينچی - دن براون
نویسنده : امیر - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦
 

راز داوینچی

طرح جلد ترجمه فارسی      طرح جلد کتاب اصلی
از آنجا که اینروزها اصلا حوصله فکر کردن هم ندارم چه رسد به نوشتن، ترجیح دادم این پست وبلاگ را که مدت زمان زیادی هم از پست قبلی آن گذشته است ، به طور کامل از سایت ویکی پدیا  نقل کنم. فقط برای اینکه نظر خودم را هم درباره این کتاب گفته باشم باید بگویم کتابی است فوق العاده زیبا و خواندنی با ترجمه ای بسیار زیبا و سلیس(که به قول یکی از دوستان بهتر است آقای دن براون  ترجمه کتاب را همراه با توضیحات مترجم فارسی کتاب دوباره بنویسد) که سالها در خاطره ی خواننده خواهد ماند.
--------------------------------------------

رمز داوینچی (یا راز داوینچی یا کُد داوینچی) نام رُمانی کارآگاهی و ماجرایی است از نویسندهٔ آمریکایی، دن براون که از فروش و استقبال گسترده ای در سراسر جهان برخوردار بوده است و در فاصله چند سال پس از چاپ آن, یک فیلم سینمایی و یک بازی ویدئوئی هم بر اساس آن ساخته شده است.
بسياري از اديان در طول زمان و بر اثر قدرت طلبي کاهنان و کشيشان و .... به ورطه انحراف کشيده شده‌اند.راز داوينچي اثر هنرمندانه و منحصر به فرد دن براون که از پرفروش ترين رمانهاي سالهاي جاري بوده، تلاشي است در جهت به تصوير کشيدن اين آفات در مسيحيت. ساختار معمايي و اکشن داستان به همراه سيل اطلاعات ناب در مورد تاريخ مسيحيت که در آن مطرح شده همگان رابه لذت بردن از اين کتاب مجاب مي‌کند.ترجمه سليس و روان مترجمان و استفاده بهينه از تمام منابع در جهت ارائه کاري نفيس و درخور توجه از مزيت هاي اين کتاب گيرا ميباشد.  این کتاب قسمت دوم از سه‌گانهٔ براون است. قسمت اول آن در سال ۲۰۰۰ با نام «فرشتگان و شیاطین» به چاپ رسید. قسمت سوم از سه‌گانهٔ براون نیز قرار است با نام «کلید سلیمان» درسال ۲۰۰۷ به چاپ برسد.

تاریخچه
این رمان در سال ۲۰۰۳ بازار را تسخیر کرد و فروشش حتی از مجموعه هری پاتر نیز پیشی گرفت. تا می ۲۰۰۶‌ بیش از ۶۰ میلیون نسخه از این کتاب به فروش رسیده است و به ۴۴ زبان (از جمله فارسی) ترجمه شده است. محبوبیت و شهرت این کتاب به جایی رسید که شرکت‌های مسافرتی در سرتاسر دنیا، تورهایی ایجاد کرده‌اند که حول وقایع این کتاب می‌گردد و شرکتهایی مثل شرکت «راوینچیز» مسابقاتی با استفاده از مفاهیم کتاب ایجاد کرده‌اند. در ضمن یک فیلم سینمایی و یک بازی ویدئوئی نیز بر اساس آن ساخته شده اند.

هم زمان, بخصوص بخاطر موضوع جنجالی کتاب, مخالفت های بسیار متنوع و مختلفی نیز با آن صورت گرفت. این کتاب شدیداً علیه کلیسای کاتولیک، واتیکان، پاپ و گروه مذهبی اپوس دئی است و از همین رو گروه‌های مختلف مسیحی و اسلامی علیه آن واکنش نشان داده‌اند.

«کلمبیا پیکچرز» (متعلق به سونی) سریعا فیلمی بر اساس این کتاب تهیه کرد که در اواخر می ۲۰۰۶ به نمایش عمومی درآمد. آکیوا گلدسمن فیلمنامه این فیلم را نوشته است و ران هاوارد کارگردانی آن را به عهده دارد. تام هنکس نقش رابرت لنگدان، آدری تاتو نقش سوفی نوو و ایان مک کلن نقش لی تیبینگ را بازی می‌کنند

خلاصه داستان
 خطر لوث‌شدن: هشدار! آنچه در زیر می‌آید ممکن است قضیه یا پایان ماجرا را لو بدهد!

ماجرای داستان حول یک تئوری خاص در مورد تاریخ مسیحیت می‌گردد که پیش از این کتاب نیز در موردش صحبت شده است و تاریخ‌دانانی با آن موافقند. کتاب «خون مقدس، جام مقدس» منبع اصلی براون برای این تئوری‌ها بوده است. طبق این تئوری عیسی مسیح با مریم مجدلیه ازدواج کرده است و صاحب فرزند شده است و کلیسای کاتولیک و واتیکان با اطلاع از این قضایا قصد در پنهان کردن آن‌ها داشته‌اند. در ضمن «جام مقدس» نه یک شیئی بلکه خود مریم مجدلیه است. تئوری‌های متخلف دیگری نیز در این کتاب وجود دارند مثلاً این‌که لئوناردو داوینچی هم‌جنس‌باز بوده است و نقاشی معروف «مونالیزا» در واقع پرترهٔ داوینچی از خودش به شکل یک زن است.
داستان کتاب در کشورهای فرانسه و انگلستان و در بعضی اماکن مشهور این دو کشور مثل موزهٔ لوور و صومعهٔ وست‌مینیستر می‌گذرد.

داستان کتاب در مورد تلاش‌های رابرت لنگدان،استاد نمادشناسی مذهبی دانشگاه هاروارد، برای حل ماجرای قتل مرموز ژاک سونیر، رئیس موزهٔ لوور پاریس، است. عنوان کتاب نیز به این‌جا برمی‌گردد که بدن سونیر در حالی یافت می‌شود که برهنه است و همچون نقاشی مشهور داوینچی از آناتومی انسان ژست گرفته است و پیغامی رمزی نیز در کنارش نوشته شده است.

پنج ماه پیش از شروع داستان، واتیکان به اسقف آرینگاروسا، رهبری یک فرقة مسیحی تندرو و مبتنی بر ریاضت های سنگین جسمانی موسوم به اپوس دئی (یعنی: کار خدا) اعلام می کند که می خواهد دست از حمایت از این فرقه بردارد و 20 میلیون یوروی اهدایی فرقه را هم پس خواهد داد. فردی موسوم به استاد که در اصل قصد تخریب وجههٔ کلیسا و اپوس دئی را دارد، به اسقف پیشنهاد می دهد در ازای 20 میلیون، جام مقدس گمشدهٔ عیسی را در اختیارش بگذارد تا اپوس دئی قدرت و محبوبیت زیادی پیدا کند. ولی در حقیقت با استفاده از یکی از نیروهای اسقف به قتل اعضای دیر صهیون که مخالفان قدیمی کلیسا و حافظان جام مقدس هستند، می پردازد تا خودش بتواند جام را به دست بیاورد.

استاد اعظم دیر صهیون که رئیس موزه لوور است پیش از مرگ، اسرار یافتن جام را به نوه اش (سوفی) منتقل می کند و از او می خواهد از تاریخ دانی آمریکایی (رابرت لنگدان) کمک بخواهد. این دو با وجود تعقیب بی امان پلیس و نیروهای استاد ، مرحله به مرحله به جام مقدس نزدیک می شوند و در این راه از یک تاریخ دان انگلیسی (تیبنیگ) هم کمک می گیرند که در نهایت معلوم می شود خود استاد است. نهایتا پرنسس سوفی خانوادة گمشده اش را پیدا می کند و لنگدان هم جام مقدس را؛ و تازه، همدیگر را هم پیدا می کنند.


 
comment نظرات ()